مطالب ارسالی شما…

  • 7 سال پیش
  • ۲ ديدگاه

 

با توجه به مطالب جالبی که دو کاربر فعال سایت برای ما ارسال کردند تصمیم گرفتیم قسمتی را اختصاص دهیم به مطالبی که کاربران عزیز برای ما ارسال می کنند و شما هم می توانید مطالب جالب خود را به آدرس ایمیل AnzaliClub_ir@ymail.com ارسال نمائید. ادامه مطلب…

 

اولین مطلب ارسال شده توسط کاربر محترم (موج۱۳۵) است که توصیه می کنیم حتما” آن را مطالعه کنید.

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه …به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!

 بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

 دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.

 آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی آن یکی میز مانده است.

توضیح پائولو کوئلیو:

 من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.

 چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!»

___________________________________________

این هم جوکهای پ ن پ جالب و خنده دار که آقای مجید دلدار کاربر خوب سایت برای ما ارسال کردند.

ﺧﺎﻧﻤﻪ دوﻗﻠﻮ داﺷﺘﻪ. ﺑﭽﻪ ﻫﺎش ﮐﻪ ﺑﻪ دﻧﯿﺎ ﻣﯿﺎن، ﭘﺮﺳﺘﺎرﻩ ﯾﮑﯽ از ﺑﭽﻪ ﻫﺎرو ﻣﯿﺒﺮﻩ ﺑﺮاش، ﺧﺎﻧﻤﻪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻪ: اون ﯾﮑﯽ رو ﻫﻢ ﻣﯿﺎرﯾﻦ؟ ﭘﺮﺳﺘﺎرﻩ ﻣﯽ ﮔﻪ: پ ن پ ﻓﻌﻼ اﯾﻨﻮ ﺑﺒﺮﯾﻦ اﺳﺘﻔﺎدﻩ ﮐﻨﯿﻦ ۱۰ روز ﺑﻌﺪ از ﻓﻌﺎل ﺳﺎزی اون ﯾﮑﯽ رو ﻫﻢ ﭘﺴﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ در ﺧﻮﻧﻪ ﺗﻮن

.

.

!زﯾﺮ ﮐﺘﺮی رو روﺷﻦ ﮐﺮدم، ﻗﻮری رو ﮔﺬاﺷﺘﻢ روش، ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻣﯿﮕﻪ: ﻣﯽ ﺧﻮای ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺨﻮری؟ ﮔﻔﺘﻢ: پ ن پ ﻏﻮﻟﺶ ﻓﺤﺶ دادﻩ ﻣﯽ ﺧﻮام ﺑﺨﺎرﭘﺰش ﮐﻨﻢ*

.

.

!ﮔﻞ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮدم، ﺑﺮدم ﺧﻮﻧﻪ دادم ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ. ﮔﻔﺖ: ﮔﻠﻪ؟ ﮔﻔﺘﻢ: پ ن پ آﻓﺴﺎﯾﺪ ﺑﻮد داور ﻗﺒﻮﻟﺶ ﻧﮑﺮد*

.

.

دﺳﺘﻢ رو ﺗﺎ ﮐﺘﻒ ﮔﭻ ﮔﺮﻓﺘﻢ! ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﻣﯿﮕﻪ: ﺷﮑﺴﺘﻪ! ﮔﻔﺘﻢ: پ ن پ ﻗﺮارﻩ ﺑﺸﮑﻨﻪ، رﻓﺘﻢ واﺳﻪ ﭘﯿﺸﻮاز*

.

.

!ﺳﻘﻒ ﺧﻮﻧﻤﻮن رو دﯾﺪﻩ، ﻣﯿﮕﻪ: اون ﯾﻪ ﺗﯿﮑﻪ ﭼﯿﻪ زرد ﺷﺪﻩ؟ ﻧﻢ دادﻩ؟ ﮔﻔﺘﻢ: پ ن پ ﺳﻘﻒ ﻣﻮن ﺧﺮاﺑﮑﺎری ﮐﺮدﻩ*

.

.

!رﻓﺘﻢ ﺑﭽﻪ ﺧﻮاﻫﺮم رو از ﻣﻬﺪﮐﻮدک ﺑﯿﺎرم، ﻣﺮﺑﯿﻪ ﻣﯿﮕﻪ: ﺑﭽﻪ رو ﻣﯿﺒﺮﯾﺪش؟ ﮔﻔﺘﻢ: پ ن پ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﻣﯽ ﺧﻮرﻣﺶ*

.

.

،ﺑﻪ راﻧﻨﺪﻩ ﻣﯿﮕﻢ: آﻗﺎ اﮔﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﯾﮑﻢ ﺳﺮﯾﻌﺘﺮ. اﻻن ﻫﻮاﭘﯿﻤﺎ ﻣﯿﭙﺮﻩ. ﻣﯿﮕﻪ: ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻣﺴﺎﻓﺮﯾﻦ؟ ﮔﻔﺘﻢ: پ ن پ ﻓﻨﺪک ﻫﻮاﭘﯿﻤﺎ دﯾﺸﺐ دﺳﺘﻢ ﺟﺎﻣﻮﻧﺪﻩ ﻣﯿﺮم ﺑﺪم ﺑﻪ راﻧﻨﺪش

.

.

ﯾﮑﯽ ﺑﺎﻻی ﺑﺮج، ﻣﯽ ﺧﻮاد ﺧﻮدش رو ﺑﻨﺪازﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ. ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻪ: ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯽ ﺧﻮاد ﺧﻮدﮐﺸﯽ ﮐﻨﻪ؟ ﮔﻔﺘﻢ: پ ن پ اوﻣﺪﻩ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺻﻔﺮ ﺗﺎ ﺻﺪ از اﯾﻦ ﺑﺎﻻ ﺗﺎ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭼﻘﺪر ﻣﯿﺸﻪ. ﺑﻪ ﺟﺎی ﭘﺮوژﻩ ﺑﺪﻩ داﻧﺸﮕﺎﻩ

.

.

!رﻓﺘﻢ ﺳﻢ ﺑﺨﺮم واﺳﻪ ﺳﻮﺳﮏ، ﯾﺎرو ﻣﯽ ﮔﻪ: ﻣﯽ ﺧﻮاﯾﻦ ﺳﺮﯾﻊ ﺑﻤﯿﺮﻩ؟! ﮔﻔﺘﻢ: پ ن پ ﻣﯽ ﺧﻮام ﺷﮑﻨﺠﻪ اش ﮐﻨﻢ ازش اﻋﺘﺮاف ﺑﮕﯿﺮم*

.

.

!ﺑﻪ اﭘﺮاﺗﻮر ادارﻩ ﻣﯿﮕﻢ: ﻟﻄﻔﺎ ﺷﻤﺎرﻩ ﻓﻼﻧﯽ رو ﺑﺮام ﺑﮕﯿﺮ. ﻣﯿﮕﻪ: ﮔﺮﻓﺘﻢ وﺻﻞ ﮐﻨﻢ؟ ﮔﻔﺘﻢ: پ ن پ ﻓﻮت ﮐﻦ، ﻗﻄﻊ ﮐﻦ*

.

.

.ﺣﻮاﺳﻢ ﻧﺒﻮد، ﺑﺎ ﺻﻮرت رﻓﺘﻢ ﺗﻮ در، ﻣﯿﮕﻪ: ﻧﺪﯾﺪﯾﺶ؟ ﮔﻔﺘﻢ: پ ن پ ﻣﻦ دارﮐﻮﺑﻢ ﻣﯽ ﺧﻮام ﺑﺎ ﻣﻨﻘﺎر ﯾﻪ ﺳﻮراخ ﺑﺮا ﺧﻮدم ﺑﺎز ﮐﻨﻢ ﺑﺮم ﺗﻮ*

.

.

ﺗﻮ ﭘﺎرک رﻓﺘﻢ دﺳﺘﺸﻮﯾﯽ اوﻣﺪم ﺑﯿﺮون ﯾﮑﯽ ﺟﻠﻮم رو ﮔﺮﻓﺘﻪ! ﻣﯿﮕﻢ: ﭘﻮﻟﯿﻪ؟ ﻣﯿﮕﻪ: پ ن پ ﻣﻦ اﯾﻨﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﭘﺸﻪ ﻫﺎ ﻧﯿﺎن ﺗﻮ ﺣﯿﻦ ﮐﺎر ﺑﺮاﺗﻮن ﻣﺰاﺣﻤﺖ اﯾﺠﺎد ﮐﻨﻨﺪ

.

.

!از ﺧﻮﻧﻪ زﻧﮓ زدم ﻓﺴﺖ ﻓﻮد ﻏﺬا ﺑﯿﺎرن، ﻃﺮف ﻣﯿﮕﻪ: ﺑﻔﺮﺳﺘﻢ واﺳﺘﻮن؟ ﮔﻔﺘﻢ: پ ن پ آﭘﻠﻮد ﮐﻦ. ﻟﯿﻨﮑﺶ رو ﺑﺪﻩ. داﻧﻠﻮد ﻣﯽ ﮐﻨﻢ*

.

.

!ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ اﻓﺘﺎدﯾﻢ ﺗﻪ درﻩ ﯾﺎرو ﻣﯿﮕﻪ: زﻧﮓ ﺑﺰﻧﻢ آﻣﺒﻮﻻﻧﺲ ﺑﯿﺎد؟ ﻣﯿﮕﻢ: پ ن پ ﯾﻪ ﻣﺸﮑﻞ درون ﺧﺎﻧﻮادﺳﺖ ﺧﻮدﻣﻮن ﺣﻠﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ*

.

.

!رﻓﺘﻢ داروﺧﻮﻧﻪ، ﻣﯿﮕﻢ: ﺑﺎﻧﺪ دارﯾﻦ؟ ﻣﯿﮕﻪ: ﺑﺎﻧﺪ ﭘﺎﻧﺴﻤﺎن؟ ﻣﯿﮕﻢ: پ ن پ ﺑﺎﻧﺪ ﻓﺮودﮔﺎﻩ! ﻣﯽ ﺧﻮام ﻓﺮود ﺑﯿﺎم*

.

.

!دوﺳﺘﻢ ﻣﯿﮕﻪ: ﺑﺎ ﮔﻮﺷﯽ ﺑﺮم اﯾﻨﺘﺮﻧﺖ، از ﺷﺎرژم ﮐﻢ ﻣﯿﺸﻪ؟ ﻣﯿﮕﻢ: پ ن پ از ﺻﻨﺪوق ذﺧﯿﺮﻩ ﺳﺎزﻣﺎن اوﭘﮏ ﮐﻢ ﻣﯿﺸﻪ*

.

.

ﻣﯽ ﺧﻮاﯾﻢ ﺑﺮﯾﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﺟﺪﯾﺪﻣﻮن، ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻣﯿﮕﻪ: اﯾﻦ ﻫﻤﻪ اﺛﺎث رو ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﮐﺎﻣﯿﻮن ﺑﺒﺮﯾﻢ؟! ﻣﯿﮕﻢ: پ ن پ راﺳﺖ ﮐﻠﯿﮏ ﮐﻦ، ﮐﺎت ﺷﻮن ﮐﻦ، ﺑﺮو ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ  !ﺟﺪﯾﺪ ﭘﯿﺴﺖ ﮐﻦ

.

.

ﺑﻪ دوﺳﺘﻢ اس ام اس زدم ﻣﯿﮕﻢ: ﮐﻼس ﺗﺸﮑﯿﻞ ﻧﻤﯿﺸﻪ. ﺟﻮاب دادﻩ: ﯾﻌﻨﯽ اﺳﺘﺎد ﻧﯿﻮﻣﺪﻩ؟ ﻣﯿﮕﻢ: پ ن پ رﻓﺘﻪ ﻗﺎﯾﻢ ﺷﺪﻩ ﻫﻤﻪ دارن دﻧﺒﺎﻟﺶ ﻣﯽﮔﺮدن

.

.

ﺑﺎ دوﺳﺘﻢ رﻓﺘﯿﻢ ﺧﺮﯾﺪ. ﺑﺮﮔﺸﺘﯿﻢ دﯾﺪﯾﻢ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﯿﮕﻪ: دزدﯾﺪﻧﺶ!؟ ﻣﯿﮕﻢ: پ ن پ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮد از ﺑﺲ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﺎ واﯾﺴﺘﺎد. اس ام اس داد ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﻣﯿﺮم ﺧﻮدﺗﻮن ﺑﯿﺎین

ارسال دیدگاه

کاربر گرامی انزلی کلاب لطفا عدد را در کادر زیر وارد کنید *

حبيبي

۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱

سلام علیکم؛باتشکرازشما به خاطرتلاش هایی که درفضای مجازی برای ارتقاءفرهنگی شهرمان انجام می دهید؛بنده به عنوان یک انزلی چی وقتی که انعکاس دغدغه های شمارابه صورت اتفاقی دراین سایت مشاهده کردم خوشحال شدم وامیدوارم موفق باشیدای کاش مقداری هم به فرهنگ های مبتذل وارداتی که ازاستان های دیگرانزلی راموردتاخت وتازقرارداده بپردازید.بنده گاهی اوقات وقتی که ازداخل شهرردمی شوم بسیارشرمنده هستم که شهرمابه سمت ابتذال فرهنگی می رودوازآداب ورسوم وفرهنگ سنتی خودمان دورشده ایم متاسفانه تقلیدازفرهنگ بیگانه وبدپوششی وحرکات ناهمگون فرهنگی بسیارنگران کننده است وبرای کسانی که ذره ای دیانت یاحتی عرق ایرانی ووطن داشته باشندزجرآوراست……درپایان روزخبرنگاررابه شماتبریک عرض می کنم.ایامتان به کام

پاسخ

مجيد لاهوري پاسخ در تاريخ مرداد ۲۴ام, ۱۳۹۲ ۰۸:۴۸:

سلام جناب حبیبی عزیز ، ممنون از اینکه به سایت سر زدید امیدواریم این پیگیری مداوم باشد
ما نیز دغدغه های فرهنگی داریم و بخشی از توان و انرژی خود برای مسائل فرهنگی هزینه می نماییم