DSC_8718

تئاتر بستگی دارد؛ وابستگی نه

اختصاصی- پس از روی صحنه رفتن تئاتر “جهان انزوا” به سراغ بازیگر و کارگردان این اثر هنری رفتیم، رفتیم تا گپ و گفتی خودمانی داشته باشیم با نیما حسندخت که به شما همراهان انزلی کلاب نیز توصیه میکنیم این مصاحبه را از دست ندهید.

انزلی کلاب: خوب بگذارید صحبت رو اینجوری شروع کنیم که, زیاد به ما ربطی نداره شما چند سالتونه ,چیکار میکنید, اصلا رشته تحصیلیتون چیه… فقط بفرمائید چرا تِئاتر و چرا این تئاتر؟

تئاتر کار می کنم چون مصداقِ بارزی است از آن چه که من در جهان به عنوانِ « کار » می شناسم و بگذارید صفتِ کارستان را نیز بدان بیفزایم، تئاتر در زمانه ی بیکارانی که دنیا دست شان افتاده و نمی دانند باآن چه کار کنند و لاجرم این جور به تباهی اش کشانده اند به باور من شایسته یِ چنین صفتی است، کمترین بهره اش این که کاری است که به خود، خدا، دیگری و دیگران آسیب نمی رساند، به شکل بارزی به عقاید انسانی که تو باشی احترام می گذارد، آن را در برابرت به نمایش می نهد تا نتیجه ی عقایدت را در یک روایت داستانی ببینی و بی آن که از تبعات احتمالا نادرست اش در زنده گی ات آسیب بخوری نخست آن را تست کنی.

تئاتر کار می کنم چون گنده گو نیست و ادعای گزاف نمی کند و در پی تغییر بنیاد جهان به وسیله ی انسان ها نیست، باورش تغییر نظامِ خانه ی کوچک توست به دست انسانی که تویی، که جهان چیزی نیست جز اجتماعی از خانه ها، من تئاتر کار می کنم چون تئاتر به من این توانایی را می تواند بدهد که دریابم و به این پرسش اساسی پاسخ دهم که : برای چی و کی و چطور کار می کنم؟ و نیز می تواند این ناتوانی را از جهانِ ذهن من دور کند که : نمی دانم چه کار می کنم!

جهان انزوا از انسانی می گوید که جهان به بی رحمانه ترین طرز ممکن او را و علایق و دلبسته گی های او را، خانواده و میهن اش را در انزوایی ناخواسته قرار داده است. در جهانِ انزوا صدایِ عصب کشیده و وحشی ِ انسانی را می توانید بشنوید که فی الواقع دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و اگر دولتش دیر زمانی داشته های او را به غارت برده است؛ اکنون چپو گر و عربده کشِ تازه به دوران رسیده و به میدان آمده عزمِ از میان بردن نداشته هایش را نیز دارد.

از بی عشقیِ جهان در جهان انزوا سخن ها گفته شده و این ها را انسانی روایت می کند که به واسطه ی روایت اش تلاش دارد از انزوا بیرون بجهد و خب …

این کارکارستانی است در هنگامی که تمامی جهان به مثابه پتکی است تا رویاهایت به واقعیت نپیوندد و چنین فاجعه یی درهر کجا و هر لحظه ی جهان در حال اتفاق افتادن است و مرزهای سیاسی توانایی ایجاد محدودیت برای حرفی که درست است و می بایست زده شود را ندارند. و این طور می شود که تئاتر سه انسان را از سه منطقه ی جفرافیایی متفاوت برای بیانِ یک موضوع کنار هم  روی صحنه می آورد.

جان پیلگر گزارشگر نیویورک تایمز از امریکا به عراق می رود و گزارش مبسوطی از جنگ عراق تهیه می کند و در روزنامه چاپ می شود. نائومی والاس در انگلستان گزارش را میخواند و بر اساس آن نمایشنامه یی می نویسد. نیما حسندخت در شهر های مختلف ایران آن را بر روی صحنه می برد و این جوریست که تئاتر فارغ از مصلحت بینی ها و زد و بند های پلشت سیاسی کارها، مرز ها را در می نوردد و اندیشه ها و دردها و شادی ها را تکثیر میکند.

حالا شاید بهتر بتوان باز به پرسش نخست باز گشت که چرا تئاتر کار میکنم؟

انزلی کلاب: میگن در آمد تئاتر بالاست, با درآمد و آینده بســیـار روشن تئاتر در ایران, چیکار میکنی؟!!

گذشته گرا نیستم  و به پیشانی نوشت ها هم باور ندارم. اما تاریخ هست. روی پُر رویِ تاریخ دروغگوست، اما ادبیات روی محجوب و شریف تاریخ است؛ نیمه ی مخفی آن، که سال ها پیش نوشت: روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان/ بختِ سیاهِ اهلِ هنر سبز می شود.

این خبر ها که کلاغ تُک سیاه می آورد گاهی حتی به مثابه ی جُکِ دِمُده ی بی نمکی هم نیست که لبخندکی بر لب بچه محصلی تُخس بیاورد هنگامِ ترشکِ آلو لیسیدن به وقتِ زنگِ ملال انگیزِ تفریح.

اگر این فالِ زینب راست باشد لاجرم برای آن هاست که از پیش کیسه ی دوخته دارند برای پُر کردن از هر راهی و به هر شیوه یی و با هر حیلتی. به یقین اما در آن زمان و زمانه، من باز دنباله ی کارِ خویش گیرم تا شبی که بمیرم، که حافظ نوشت:

بنده ی پیر خراباتم که لطف اش دایم است / ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست.

DSC_8704

انزلی کلاب: از اجرای انزلی راضی بودی؟

نخست بایستی گفت که امیدوارم از محصولِ امسالم راضی بوده باشند، دست کم در برگه های نظر سنجی این امیدواری تقویت شده است. بسیار دوست داشتم امکان گفت و شنود رو در رو می بود که در انزلی دست نداد. از اجرای تئاتر در وضعیت امروز با همه ی محدویت ها؛ تنگ نظری ها و کم و بی امکانی های موجود اگر راضی نباشم چه گِلی بزنم به سرم!؟

اما نه به شیوه ی این روزهای « مُچکریم » که گویا به خاطر چکه نکردن شیر آب حمام عمومی محله مان هم موظفیم ادایش کنیم.نه؛  که بی شیله پیله تر  و لولی وَشانه طور تر، نخست از تو که این پرسش را مطرح نمودی سپاسگذارم و دو دیگر از دوست ات و نیز دوست دوست ات.

از امین حق ره عزیز سپاس ویژه دارم که اگر حمایت هاش نبود بی گمان اجرای تئاتر جهان انزوا در انزلی امکان به روی صحنه بردن اش نبود. از پرسنل خدماتی تا رییس اداره ی فرهنگ شهر انزلی آقای فرهاد رحمان زاده راضی و سپاس گذارم. و سپاس برای وفادارانِ حامیِ هنر؛ چه آن ها که قدم رنجه کردند و آمدند؛ چه آنها که نیت آمدن داشتند و نتوانستند؛ چه آن ها که اگر می دانستند می آمدند.

انزلی کلاب: به نظر میرسه شخصیت اصلی داستان الان قسمتی از زندگی ات شده؟

در واقع این من هستم که قسمتی از زنده گی شخصیت اصلی داستان جهان انزوا شدم. با افکار، ایده ها، درد ها و شادی های شخصیت زیستم و در طول این یک سال بسیار از او آموختم و برای زیستن بهره بردم و همچنان می برم.

یاد گرفتم در برابر ناحقی و ناروایی ها سکوت نکنم. روایت کنم، افشا کنم، خشمگین شوم اما نسبت به آن چه که خشم می ورزم ظالم نباشم. یاد گرفتم که انسانِ بی مرزی باشم. یاد گرفتم در بسیاری مواقع « به من چه » و  « ولِش » نگویم. به « عشق » اندیشه کنم. به « ایثارِ » بی خون دل دهم، تنهاییِ خودخواسته داشته باشم بی هیچ اجباری از قرار گرفتن در وضعیتِ انزوا.

انزلی کلاب: در قسمت هایی از اجرا به دلیل آشنا بودن و دیدن وقایع در اخبار و جراید و تجسم آن، قسمتی هایی از نمایش رو گم میکردم، حتی وقتی برای بار دوم نمایش رو دیدم, فکر میکنم اینقدر نمایش دقیق اجرا شد که من رو هم قسمتی از نمایش کرده بود, چقدر زمان گذاشتی تا بیانت رو به اینجا برسونی که نزدیکترین ارتباط رو با مخاطبی که تو فاصله چند متری ت نشسته به این درجه برسونی؟

بیست و دو سال زمان گذاشتم تا به این درجه برسم که امروز شما از آن با من حرف بزنید. در تمام این بیست و دو سال عمر تئاتری به واژه ی « صداقت » اندیشیدم.

بسیار جاها شکست خوردم، از شکست ها بیشتر شکست خوردم تا در نهایتِ شکستن ها راهی به سمتِ پدیده و  عنصری بسیار پیچیده باز کردم:« ساده گی »

دریافتم کمالی اگر هست در ساده گی است. صداقت در ساده گی خودش را به من نمایاند. بازگشتم به ابتدا و خاستگاهِ تئاتر. به آن شب هایی که مادربزرگم گاهی یک قصه ی تکراری را  – بی بی سه شنبه – به شیوه ها و روایت های متفاوت بی هیچ امکانی از نور و صحنه و ساز و ساختار خاص برایم میگفت و هر بار تازه گیِ ویژه یی داشت.

پرسیدم: رمز این تازه گیِ روایتی چنین کهنه در هر بار اجرا کجا بود؟ و پاسخ دادم: در دوست داشتن. مادربزرگ عاشق قصه گفتن برای من بود و من عاشق قصه شنیدن از دهان مادربزرگ. پس راه این شد: تماشاگر و من می بایست پیش از هر چیز عاشق هم باشیم. در نگاه هم انسان ببینیم. عاشقِ آن انسانی باشیم که در نگاهِ ما هست. آن گاه تکراری ترین روایتِ هستی به واسطه ی این رابطه ی عاشقانه تازه تر از آب چشمه ی دیلمان می شود.

DSC_8727

انزلی کلاب: برای مردم اجرای تئاتر سودمند تر است یا خوردن دو سیخ کباب بدون مخلفات ؟

دو هزار و پانصد سال پیش در یونان پرسش شما مطرح شد. همین قدر بدانیم که ما دو هزار و پانصد سال این پرسش را دیرتر از موعدش مطرح کردیم. شاید به خاطر آن که در فرهنگ ما ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است. که چنین نیست البته.

ماهی های مسموم شده  و مرده از آبِ تلِ مرداب انزلی و مظلومانه کنار ساحل افتاده گواهِ این مدعا. آن وقت های دور اما به این پرسش چنین پاسخی داده شد: مردمان یونان را دو سیخ کباب با مخلفات بدهید چرا که برای جسم شان بسی سودمند است. سپس آقایان ادیپ و سوفکل و اوریپید و آریستوفان و …برایشان تئاتر اجرا کنند چرا که برای روحشان بسی سودمند است. این گونه بود که در جشن های دیونوزوسی هم غذای جسم و هم قوت جان به اندازه و کفایت یافت می شد.

انزلی کلاب: از اینکه داری زندگیت رو خرج تئاتر میکنی پشیمون نمیشی؟

بیشتر از این که تئاتر دارد همچنان خودش را وقف زنده گی ام میکند شرمنده ام. این که بسیار تنبلی می کنم در برابر مهربانی های بیکرانش. این که کم کاری میکنم در برابر دریافتن ایده های بی بدیل اش. تعلل می ورزم. پخته خواری می کنم. گاهی گله و کلافه گی می کنم و بر سرش غُر می زنم. بدو بارها و بارها خیانت می کنم.

حقوقش را پاس نمیدارم. سوء استفاده می کنم و بسیار پلشتی های دیگر به او روا میدارم و با همه ی این ها باز می بینم که با من هست. بی هیچ بیش و کم و تبدّل و تغیّر و تلّونی در این سال ها. انگار که نه انگار. درمثل گیلک ها انگاری پشت اردک آب بریزی. امیدوارم بالاخره بتواند روزی طلاقم دهد. مهرش را حلال کند و جان اش را آزاد.

انزلی کلاب و سوال آخر: چند سالتونه ؟رشته تحصیلی ات چیه ؟بچه کجایی ؟کدوم محلی ؟ شغلی که باهاش پول در میاری چیه؟

خب بگذار اینجوری حرف را به اتمام برسانیم که منهم با شما موافقم که این پرسش ها زیاد به شما ربطی ندارد.

 تهیه مصاحبه و عکس: مانی گلنازی

ارسال دیدگاه

کاربر گرامی انزلی کلاب لطفا عدد را در کادر زیر وارد کنید *