گذران بی جلوه لبخند یک معلم

  • 5 سال پیش
  • ۴ ديدگاه
دکتر سیروس سهامی

دکتر سیروس سهامی

در مرداد ماه در کوچه اردیبهشت به دنیا آمدم: در مرداد ماه ۱۳۱۴ در کوچه اردیبهشت بندر انزلی . اکنون وقتی به واقعه تولد خود می‌اندیشم می‌بینم شاید تر‌جیح می‌داده‌ام مثلا در اردیبهشت ماه فلان سال در کوچه مرداد فلان پر‌کنه زاده شوم. این خود نخستین درگیری من با ناگزیری زمان و مکان بود.
بعد‌ها که به خود آمدم دریا‌فتم فرزند کارمند نسبتا مسنی هستم که پیرانه سر به فکر پس انداختن یک زنگوله پای تابوت افتاده بود (او خود بر این نکته تاکید بسیار داشت). از این رو تمام دوران کودکی و نوجوانیم آغشته به بوی مرگ قریب الوقوع پدر بود. پدر این وسوسه دلازار را با پرسشی که وقت و بی وقت خطاب به مرجعی نا‌پیدا مطرح می‌کرد در من برانگیخته بود: آیا مرگ دروغ است؟
همواره در پس این پرسش، در آیینه چشمان او که گذ‌شت زمان آرام آرام پرده‌ای از خاکستر بر آن می‌کشید سایه‌‌ای از تحسر با ته‌مایه‌ای از امید می‌دیدم : منتظر هاتفی از غیب بود که به نجوا در گوشش بگوید او را استثنائا در عبور از این «در بی کوبه» گریزی هست!
مادر، زن نسبتا جوان سالی بود که در خانواده پرزاد ورود یک روحانی صومعه سرایی که مکلا شده بود و در شهر خود به حرفه وکالت اشتغال داشت، چشم به جهان گشوده بود. همواره از خود پرسیده بودم چه موجبات نا‌فرخنده‌ای سبب شده بود تا مادر اختلاف فاحش سن خود با پدر را نادیده بگیرد و به همسری مردی در‌آید که اهل سنگلج تهران بود، گیلکی را نمی‌فهمید و از دو همسر پیشین خود صاحب شش فرزند بود که کوچکترین آنها اختلاف سن چندانی با مادر نداشت. تا پایان عمر کوتاه او هرگز نتوانستم بر تردید خود فایق آیم و جواب این پرسش را از او جویا شوم.
با وجودی که پدر همسران پیشین خود را ترک گفته بود، باز مادر خود را در جو هووداری احساس می‌کرد و دوام زندگی خود و فرزندش را در معرض مخاطره می‌دید. به خصوص که فرزند اول او که دختر بود درگذشته بود و من کودک بیمارگونه نزاری بیش نبودم که در محیط مالاریا‌خیز شمال میان مرگ و زندگی مرتبا دست به دست می‌شدم. مادر خود گرفتار مالاریا بود، قرص کنین می‌خورد و فضای خانه کوچک سازمانی ما از بوی بخار اوکالیپتوس آکنده بود. با این همه مادر بیش از خود نگران حال من بود. گوشواره ای که به لاله گوش راست من آویخته بود ظاهرا نتوانسته بود لحظه‌ای آرامش خیال را به او بازگرداند تا این که سرانجام یک پیشگوی لال به او اطمینان خاطر داده بود که پسرش نیک بخت خواهد بود! و من هنوز هم در حیرتم که مادر به چه وسیله توانسته بود با پیشگوی «لال» گفتمانی چنین امید‌بخش برقرار کند!
سال‌های کودکیم به سبب مسافرت‌های واپسین سال‌های عمر اداری پدر به آشفتگی و تلاطم گذ‌شت (او در اداره بنادر ناظر فنی بود). از چهار سالگی تا پایان کلاس سوم دبستان در نوشهر بودیم، کلاس چهارم در رشت و از آن پس تا پایان سال پنجم دبیرستان در انزلی. در تمام دوران دبستان و دبیرستان شاگرد متوسطی بودم که به ادبیات عشق می‌ورزید و از ریاضیات مثل جن از بسم الله می ترسید. شوق فراگیری زبان را معلم عزیزی در من کشت، کلاس درسش شکنجه گاهی رعب انگیز بود که به پاس حرمت معلمیش از توصیف آن در‌می‌گذرم…. باری به نسبتی که در کار تحصیل پیشتر می‌رفتم از نهاد مدرسه بری‌تر می‌شدم. می‌دیدم آن چه که در ازای به د‌‌او نهادن دلکش ترین سال‌های زندگی‌ام از مدرسه فرا چنگ می‌آورم، در نهایت امر به از خود بیگانه شدنم راه می‌برد. ناگزیریِ عبور از برزخ دبستان- دبیرستان- دانشگاه قبول ارزش‌هایی است که در پایان بر‌آنند انسان را از خصا‌یص انسانی‌اش تهی کنند و چونان کالایی استاندارد شده به خدمت نظم مستقر در آورند. به گفته ایوان ایلیچ «… هنگامی که آموزش به مدرسه محدود می‌ماند آن‌گاه فقط کسانی به مدارج بالاتر می‌رسند که در مدارج پایین‌تر فرمانبرداری آموخته‌اند. در جامعه‌هایی که از حیث سرمایه فقیرند و آنقدر ثروت ندارند تا به خود اجازه تعلیم نا‌محدود مدرسه‌ای بدهند، اکثریت نه فقط به فرمانبرداری بلکه به سرسپرد‌گی و غلامی تربیت می‌شوند» (فقر آموزش در آمریکای لاتین ، ترجمه هوشنگ وزیری، نشر خوارزمی، ۱۳۵۶، صفحه ۶۸).
در سیکل دوم دبیرستان بودم که خیزش بزرگ مردم ایران به منظور استیفای حقوق و کسب حیثیت ملیِ از کف رفته، به رهبری پیشوای روشن‌ضمیر، دکتر محمد مصدق آغاز شد. ملتی عزم جزم کرده بود از زیر سلطه دردبار بیگانه و حقارتِ خوگرفتن به استبدادی مزمن کمر راست کند. انزلی در آن هنگام، نظیر بسیاری از شهرهای دیگر، یک پارچه شور و التهاب بود. با این همه نیروهای رها شده در پرتو آزادی، در درگیری‌های پایان‌ناپذیر سیاسی به هرز می‌رفتند و یکدیگر را می‌فرسودند. در چنین ایامی من بار دیگر در «تشت سیاست» زاده شدم، اما هنوز خود را چنان که باید باز نیافته بودم که ضربه مرگبار کودتای مرداد ۱۳۳۲ فرود آمد و مانعی سترگ در برابر رشد سیاسی مردم ایران شد. به یاد می‌آورم که در میدان کورش انزلی که انبوه گسترده‌ای از مردم در آن گرد آمده بودند، با دهانی گشوده از حیرت و حسرت، خبرِ واژگونیِ حکومت ملی دکتر محمد مصدق را شنیدم. «برنامه طلوع آفتاب گفتی بار دیگر به تعویق افتاده بود». به راستی ما مردم با شجره طیبه خون صور اسرافیل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، ملک المتکلمین‌ها و سید جمال‌الدین‌ها چه کرده بودیم؟ تصویر رزمندگان راه آزادی ایران، در غل و زنجیر زندان باغشاه پیش چشمانم بود که آزاد‌مردی به خط خوش زیر آن نوشته بود:
خواهی که دادت بر کند صد سلسله بیداد را منت بکش گردن بِنه زنجیر استبداد را …
در پایان دوره دبیرستان، رشته ادبی را برگزیدم و به رشت نقل مکان کردم تا در دبیرستان نوربخش به ادامه تحصیل بپردازم. معاش ما با حقوق بازنشستگی پدر می‌گذشت، ظاهرا تامین مخارج ادامه تحصیل در دانشگاه، از توان خانواده خارج بود. این بود که از ‌دانشسرای عالی تهران سر در آوردم که در ازای پرداخت یک کمک هزینه نا‌چیز، داوطلب را به حباله نکاحِ پنج ساله در می‌آورد. نمی‌دانم چرا رشته تاریخ و جغرافیا را برای ادامه تحصیل بر‌گزید‌م. شاید هنوز به صرافت آن بودم که هر طور شده از مناسبات دیالکتیکیِ حاکم بر زمان و مکان سر در بیاورم‌!
در تابستان ۱۳۳۴ ازدواج کردم و این فرخنده‌‌ترین واقعه در تمامی طول زندگی من بود. در آن هنگام همسرم هفده سال داشت و من بیست ساله بود‌‌م. یک سال بعد، در حالی که هنوز تحصیل دانشگاهی‌ام به پایان نرسیده بود، پسرم به دنیا آمد.
در خرداد ۱۳۳۶ فارغ‌التحصیل شدم و در مهرماه همان سال معلم دبیرستان‌های لنگرود بودم. به سبب اقامت دایم خانواده در انزلی مایل بودم به این شهر بروم. با آن‌که شاگردان اول دانشگاه‌ها مخیر بودند محل کار خود را انتخاب کنند مرا به لاهیجان و از آن جا به لنگرود منتقل کردند. چنان سرخورده و نا‌امید شده بودم که بر آن شدم از همان نخستین پیا‌له بد مستی آغاز کنم و از حاضر شدن در محل مأموریتم خودداری ورزم. پد‌ر عقیده داشت: «نوکر دولت باید حرف شنو و فرمانبردار باشد !» واژه «نوکری» از همان آغاز در گوش من طنینی نا‌خوشایند داشت. این بود که در تمامی طول خدمت فرهنگی‌ام معلم «خوش رکابی» نبود‌م. باری رضا به داده دادم و بی آن‌که گره از جبین بگشایم چمدانم را برداشتم و بیرون شهر لنگرود سوار قایقی شدم که مرا به تنها مسافرخانه تمیز شهر هدایت کرد: رودخانه لنگرود در آغاز پاییز طغیان کرده و بخش بزرگی از جاده لاهیجان به لنگرود را پوشانده بود. وقتی خود را به آقای محرری، رییس فرهنگ وقت لنگرود معرفی کردم تصور کرد یک دانش‌آموز انتقالی‌ام: نزار و پریده‌رنگ و شکسته‌بال بودم.
نخستین سال تدریسم در لنگرود، شادمانه‌ترین روزگار همه سال‌های معلمی من بود. با مردم و شاگردانی فرزانه و هوشمند مواجه بودم که به تحصیل دانش از سر اشتیاق می‌نگر‌یستند، شور و شوقی که در سال‌های بعدِ معلمی، کمتر شاهد آن بودم.
در مهرماه ۱۳۳۹ خود را رو‌در‌روی گزینشی دشوار یافتم. می‌بایستی تصمیم می‌گرفتم همسر و دو فرزندم را به امان خدا رها کنم و با استفاده از کمک هزینه اعزام شاگردان اول دانشگاه‌ها‌، به فرانسه بروم‌. ۵۵۰ تومان کمک هزینه دولتی و ۱۹۰ تومان حقوقِ انتظارِ خدمت، کفافِ هزینه‌های یک خانواده چهار نفری را در دهه ۱۹۶۰ در فرانسه نمی‌داد. همسرم با فتوت به جدایی و سرپرستی فرزندانم گردن نهاد. رویای مادر و پیشگویی مرد لال داشت متحقق می‌شد!
در آبان ماه ۱۳۳۹ عازم پاریس و یک سال بعد راهی کِلرمون فِران شدم. در دانشکده ادبیات و علوم انسانی این شهر استادی آشنا به مسایل شمال ایران‌، راهنمایی پایان‌نامه‌ام را در رشته جغرافیا درباره «اقتصاد روستایی و زندگی دهقانی در گیلان» بر عهده گرفت و همه عمر مرا رهین مهر و اشراف وسیع علمی خود کرد. خلاصه‌ای از این رساله در ۱۹۶۵، از سوی «انتشارات دانشگاهی فرانسه PUF»، در پاریس به چاپ رسید.
در تابستان ۱۳۴۳ به ایران بازگشتم و به جای اشتغال در دانشگاه مشهد که در آزمون استادیاری جغرافیای آن پذیرفته شده بودم، همچنان به تدریس در دبیرستان‌های انزلی گمارده شدم. معلوم شد از نظر مقامات امنیتی مسأله‌دار هستم. به ساواکِ رشت احضار و به حمایت از پاره‌ای از جریانات سیاسی وابسته به جبهه ملی ایران متهم شدم.
سرانجام با گذشت دو سال، در مهرماه ۱۳۴۵ در دانشکده ادبیات و علوم انسانی مشهد به تد‌ریس پرداختم. فضای دانشگاه جو ملتهبی بود که خودکامگی و وابستگی حکومت را بر‌نمی‌تا‌فت. قشر‌های پیشرو دانشجویی برای کسب آزادی و برقراری عدالت اجتماعی درگیر مبارزه بی‌امانی بودند. حکومت به گروه نسبتا جوانی که به عنوان معلم به تازگی وارد نظام دانشگاهی ایران شده بود (به تعبیر زنده‌یاد دکتر رجایی رییس وقت دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه مشهد : «گروه ژاکوبن‌ها»!) به دیده بی‌اعتمادی می‌نگریست.
در جریانات سیاسی سال ۱۳۵۰ که عده‌ای از مبارزان دانشگاه مشهد (زنده‌ یادان حمید توکلی، بهمن آژنگ، سعید آریان ،سوا‌لونی و ….) دستگیر و بعدها اعدام شدند، دستگاه دست به تصفیه استادان دانشکده ادبیات مشهد زد، زنده یاد دکتر علی شریعتی و من و سه تن از همکاران موقتا از کار برکنار شدیم. من دامن شکیب از دست دادم و تقاضای مراجعت به کلاس‌های درس کردم، بدان امید که به قول عبید «سی سال به نیکنامی زیست کنم!» همکاران دیگر، به جز دکتر شریعتی که در تهران ماندگار شد، به سر کار خود بازگشتند.
زمانی که «سونامی» انقلاب اتفاق افتاد و تمامی حجم خیابان‌ها را انبوه جمعیت پر کرد، من بناگاه خود را «گاوروش» میان سالی یافتم که سرود خوانان نام «ولتر» و «روسو» بر لب داشت و در پشت سنگر‌های مبارزه مردمی به گردآوری پوکه‌های خالی سرگرم بود. در جریان انقلاب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، واحد‌های متعدد وابسته به دانشگاه مشهد، مرکز تجمع جمعیت و آغاز‌گر بسیاری از حرکت‌ها بود…
در آغاز اسفند ماه ۵۷، وزیر علوم وقت تلفنی از من خواست اداره دانشگاه مشهد را بر عهده بگیرم. گفتم آمادگی و شایستگی احراز این سمت را ندارم: فاقد سابقه کار اداریم و از سویی معتقد‌م که رییس دانشگاه باید از سوی شورای دانشگاه و از میان موجه‌ترین چهره‌های علمی به این مهم گمارده شود. پرسید: کدام شورا؟ وانگهی تو «سرباز انقلابی» و وضع دانشگاه‌ها نابسامان است. من که پیشتر برای خدمت نظام وظیفه از معافیت فرهنگی استفاده کرده بودم، پیشنهاد «سربازی» را به جد گرفتم و با قبول مسئولیت دانشگاه در آن دوران طوفانی، برای خود یک لشکرزرهی دشمن تراشیدم.
در نیمه دوم سال ۱۳۵۸، با استقرار شورا‌ها از مسئولیت اداره دانشگاه کناره گرفتم تا به شکل گیری «جامعه مستقل هیات علمی دانشگاه مشهد» مدد رسانده باشم. «جامعه» نهادی دموکراتیک بود که هرگونه تعین و تبعیض سیاسی، قومی، مذهبی، جنسی و مانند آن را مردود می‌شمرد و دانشگاه را محل تعاطی اندیشه‌های نا‌همگرا می‌دانست. شمار قابل توجهی از اعضای هیئت علمی به این جریان دموکراتیک پیوستند تا بعد‌ها پاره‌ای از آنها از عرصه دانشگاه‌ها برای همیشه رانده شوند.
در فروردین ماه ۱۳۶۱ به یک «گفتمان فوق دکتری» در وکیل آباد مشهد فراخوانده شدم که دوره آن چهار سال و نیم به درازا انجامید. یکی از بندیان به محض برخورد با من، گفت: «بچه‌ها! اگر تردید دارید که این‌جا دانشگاه است، این هم رئیسش!» در تمامی این مدت از بیماری تنفسی و بعد‌ها قلبی رنج بردم. در بهار ۱۳۶۲ پس از ۲۹ سال خدمت «۲۶ سال خدمت سر صف و ۳ سال تحصیل در دانشسرای‌عالی» برای همیشه از کار معاف شدم. طوق لعنت نوکری به موقع از گردنم باز شده بود… در انتهای تابستان ۱۳۶۵ سلامتم به کلی از دست رفت. مرا به آغوش گرم خانواده‌‌ای فرستادند که به گفته آن بزرگ، به‌آذین، «ارکانش هر دم در خطر فروریختن بود.‌«
اکنون بیشتر اوقاتم به کارِ گِلِ ترجمه می‌گذرد که به خروس اخته کردن«ملا» بی‌شباهت نیست! مثل آن است وقت آن رسیده باشد که با ذکر این سخن از آندره مالرو در کتاب «فاتحان»، قال این مقال را بکنم : «یک زندگی به هیچ نمی‌ارزد، اما هیچ چیز ارزنده‌تر از یک زندگی نیست».

شرح حال دکتر سیروس سهامی
در پنجم مرداد ماه ۱۳۱۴، در خانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای واقع در کوچه‌ی اردیبهشت بندر انزلی در یک خانواده متوسط زاده شد. تحصیلات ابتدایی را در نوشهر، رشت و انزلی به پایان برد و دوران متوسطه را در دبیرستان فردوسی انزلی گذرانید. در سال ۱۳۳۳ سال پایانی دوره متوسطه را شاگرد د‌بیرستان نوربخش رشت بود. دوره‌ی متوسطه را با شاگرد اولی در رشته ادبی استان گیلان که، در آن هنگا‌م مشتمل بر شهرستان‌های زنجان و اراک نیز بود سپری کرد. سپس دانشجوی رشته تاریخ و جغرافیا در دانشسرای‌عالی تهران شد و تحصیلات دانشگاهی خود را در سال ۱۳۳۶، با رتبه شاگرد اولی به پایان برد. یک سال در دبیرستان‌های لنگرود و دو سال در دبیرستان‌های انزلی معلم بود و به تدریس تاریخ و جغرافیا و ادبیات فارسی اشتغال داشت تا سرانجام زمان اعزام شاگردان اول دانشگاه‌ها به خارج فرا رسید. در سال ۱۳۳۹، او را برای ادامه تحصیل به کشور فرانسه فرستاد‌ند. او دکترای خود را در رشته جغرافیا با درجه «بسیار خوب» از دانشگاه کِلرمون فِران اخذ کرد و سپس به وطن بازگشت و خدمات فرهنگی خود را در انزلی دنبال گرفت. در مهرماه ۱۳۴۵، به استاد‌یاری دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد منصوب شد، اما در ۱۳۵۰، در جریان جشن‌های پنجاهمین سال سلطنت پهلوی، به سبب تعلقات فکری خود یک سال از خدمات دانشگاهی معلق بود. در اسفند ماه ۱۳۵۷، بلافاصله پس از انقلاب به ریاست دانشگاه فردوسی مشهد برگزیده شد، اما در ۱۳۵۸ از این مقام استعفا کرد و بار دیگر از کار تدریس در این دانشگاه معلق گردید. در فروردین ماه ۱۳۶۱، در بندر انرلی دستگیر و به مشهد برده شد. این بار او را به پانزده سال حبس محکوم کردند . او چهار سال و نیم را در زندان مشهد گذراند و پس از آزادی به کار ترجمه و تحقیق در جغرافیا و ادبیات ادامه داد، کاری که هم اکنون نیز به آن مشغول است.

سیاهه آثار

در قلمرو ادبیات و علوم :
_ سرود آدمک لوزیتا‌نیا‌ئی، پیتر وایس، ترجمه به اتفاق ابوالقاسم پرتوی، مشهد، نشر نیکا، ۱۳۶۸٫
_ زندگی و آثار داستا‌یوسکی، لئونید‌ گروسمان، مشهد، نشر نیکا، ۱۳۷۰٫
_ وصیتنامه اسپانیائی، آرتور کوستلر، تهران، چاپخش، ۱۳۷۷٫
_ یک زندگی، سرژ گرفتو، تهران، نشر اختران، ۱۳۸۱٫
_تولستوی از نگاه خود و معاصرانش، مشهد ، نشر نیکا، ۱۳۸۸٫
_ ساعت سر مستی، هیوبرت ریوز، ترجمه به اتفاق رضا فرنود، نشر قطره، ۱۳۷۲٫
_ گورکی، کنستا‌نتن فدین، مشهد، نشر نیکا، ۱۳۹۰٫

در قلمرو جغرافیا :
-اقتصاد روستایی و زندگی دهقانی در گیلان (به زبان فرانسوی)، انتشارات دانشگاهی فرانسه، پاریس، ۱۹۶۵٫
-سرزمین گیلان، الکساندر خودزکو، نشرپیام، چاپ دوم، نشر ایلیا، رشت، ۱۳۸۵٫
-بستر جغرافیایی تاریخ ایران، شورای عالی فرهنگ و هنر، تهران، ۱۳۵۵٫
– اقتصاد چین، یان دلین، انتشارات دانشگاه فردوسی، مشهد، ۱۳۵۴٫
– جغرافیای کم رشدی، ایو لاکست، انتشارات توس، تهران، چاپ دوم، ۱۳۵۵٫
-مطالعاتی درباره جغرافیای شمال ایران، گزاویه د‌پلانول، دانشگاه فردوسی، مشهد، ۱۳۵۸٫
-ممالک کم رشد، ایو لاکست، انتشارات چاپخش، تهران، ۱۳۶۹٫
-جهان سوم، ادمون ژوو، انتشارات چاپخش، تهران، ۱۳۷۳٫
-جغرافیای انسانی، ماکس دروئو، انتشارات رایزن، تهران، چاپ دوم، ۱۳۷۴٫
– جغرافیای جمعیت، پی‌یر ژرژ، نشر نیکا، مشهد، ۱۳۷۱٫
– تحلیل جغرافیایی، اولیویه دولفوس، نشر نیکا، مشهد، ۱۳۷۳٫
– شهر‌ها و روستا‌ها، ژان برنار شاریه، نشر نیکا، مشهد، ۱۳۷۳٫
– فضای جغرافیایی، اولیویه دولفوس، نشر نیکا، مشهد، چاپ دوم، ۱۳۷۴٫
– جغرافیای نو، پل کلاوال، ناشر مترجم، مشهد، ۱۳۷۳٫
– ژئوپولیتیک اقلیت‌ها، پی‌یر ژرژ، انتشارات واقفی، مشهد، ۱۳۷۴٫
– هند، سرزمین آزمون‌های دشوار، ژان فرانسوا دوران داستس، انتشارات واقفی، مشهد، ۱۳۷۴٫
– تاریخ جغرافیا، پل کلاوال، انتشارات محقق، مشهد، ۱۳۷۶٫
– جغرافیا چیست؟، ژاک شبلینگ، انتشارات محقق، مشهد، ۱۳۷۷٫
– وضعیت جهان سوم، نوریا بادیا- لو‌وراس، به اتفاق فروزان خزائنی، انتشارات چاپخش، تهران، ۱۳۸۵٫
– تهران- البرز، برنار هورکاد، انتشارات محقق- ترانه، مشهد، ۱۳۸۸٫
– فضای جهانی، اولیویه دولفوس، انتشارات پاپلی، مشهد، ۱۳۹۰٫
– نقشه جدید جهان، اولیویه دولفوس، انتشارات پاپلی، مشهد، ۱۳۹۰٫
– از ژئوپولیتیک تا چشم‌انداز‌ها، فرهنگ جغرافیا، ایو لاکست، انتشارات پاپلی، مشهد، ۱۳۹۱٫

ارسال دیدگاه

کاربر گرامی انزلی کلاب لطفا عدد را در کادر زیر وارد کنید *

Anzali Free Zone

Shahin

۱۲ دی ۱۳۹۱

برای همه فرهنگیان شهرمون آرزوی توفیق روز افزون داریم.

پاسخ

کوروش

۱۲ دی ۱۳۹۱

درود بر شرف دکتر سهامی برایشان سلامتی آرزو می کنم.
از انزلی کلاب ممنونم که افتخارات شهرمان را به نسل جوان معرفی می کند .

پاسخ

۱۲ دی ۱۳۹۱

درود بر دکتر سیروس سهامی یکی از افتخاراته سرزمین ایران و گیلان همیشه سالم باشد آقای دکتر سهامی

پاسخ

۱۲ دی ۱۳۹۱

آقای دکتر سهامی ما به وجوده شما افتخار میکنیم ،،پاینده باشید

پاسخ