ملوانم، جانم، تو را چه میشود؟

  • 4 سال پیش
  • بدون ديدگاه

Jamepahlavi-malavan

ملوان برایم تداعی گذشته ها است که با ساحل و مرداب و شهر همیشه مه آلود بندر انزلی و دانه ای سرد باران عجین شده است و بصورت خاطره با من ماند رشد کرد و اکنون در میانه های زندگی رو به سپیدی میزند و چقدر زیبا بود که جلد کتابم را با عکس های تیمی آذین می بستم که اسطوره داشت قدرت داشت و حیثیت میافرید و لحظه ها را تاریخ میساخت آن موقع ها که هنوز نوجوانی بیش نبود عاشق این تیم بودم و عاشق اش ماندم این درد عاشقی را نه من بلکه بیشتر همگلاسی های من در مدرسه راهنمایی سنایی کردمحله هم داشتند .

مدرسه ای که افتخار میکرد در محله ای قرار دارد که قادر عزت الهی و عزیز اسپندار سنگر بانی چون نوریزاده داشت که بعد ها منوچهر درجزی . احمد اسپندار و نادر عزت الهی را هم به ارمغان خود به این شهر و فوتبال ایران نشان داد که این قطار عشق را سر ایستادن ندارد این عاشقی انچنان با من عجین شده بود که رادیو ترانزیستوری پدرم در اوج مسابقات جام تخت جمشید در کنار گوشم جا داشت و با فریاد و هوار مردمی که به تماشا مسابق تیمی بومی خود رفته بودند و با هر گلی که سه تفنگ دار ملوان نیکانی .

جهانی و اسپندار به تور دروازه های حریف مینشانند من هم زمین و زمان نمی شناختم با اینکه حق دیدن و رفتن به استادیوم رانداشتم ولی حق شنیدن که داشتم و این شد که ماندم و با دوستان دیگری همراه ملوان بزرگ شدم دوستانی که اکنون با من در میانه زندگی هستند این شد که زندگی رنگی زد تا نشان دهد که در همان مدرسه راهنمای کم کم همگلاسی برادر دیگری از اسپندارها شوم که فوتبال را از همین مدرسه اغاز کرد و بعدها خود را در کنار ملوان و اسقلال انزلی دید و زمان آنچنان پیش رفت که دوستی من و نادر عزت الهی شروع شد و سلام علیکی با قادر عزت الهی مستحکم تر این شیرازه در هم تنیده به سمتی رفت که شدم خانه نشین پلاز درجزی در جوار ساحل غازیان و چشمم با کاپیتان بعدی قوی سپید اشنا شد با لبخندی که همیشه بر لب داشت و تعصبی برای ملوان آری ملوان را اینکونه میشناختم و اینکونه عاشق شدم چون مثل من یک انزلی چی بود یک از اینور اب و آن دیگری از آن ور آب یکی از این ور پل و دیگری از انطرف پل و محله ها بودن که در هم عجین شدن از کلیور تا شالیور و طالب ابادی که بعدن از راه رسیدن اینان شدن تیم ملوان بندر انزلی این قطار حرکت کرد تا به سالهای که شدم جوانی که در دبیرستان فردوسی تحصیل میکردم و دلی داشتم پر شور و سری پر از هیاهو که با خود وقفه ای در گردش زندکی و عاشق پیشگی آورد وفقه ایی که من ان را شلاق انقلاب نام نهادم که نه بر تن من بلکه برتن ملوان هم نشست این وقفه در زمان باعث شد که دوباره ملوان با قدرت پابرعرصه بگذارد این بار با مرحوم سیروس قایقران . احمد زاده . پورغلامی منوچهر درجزی .قدیر بحری . علی حبیبی . نادر عزت الهی . قدیر بحری ووووو شور شد و غوغای اری اوج ملوان این بار لنگر کشید و حرکت اغاز کرد و باز هم این ور ها و انور اب و یا بهتر بگویم این پل غازیان و ان ور پل انزلی در محلات خود یکی شدند و قدرت نشان دادند و آقای ملوان بندر انزلی در مسابقات سزاسری ایران اغاز شد لحظه ها افرید و ترس بر چشم و جان تیم های دیگری ایجاد کرد و سرنوشت چنان رنگی زد که دوستی من با محمد حبیبی برادر علی در کنار دوستان شروع شد و با هم بودیم و ماندیم آری ملوان با من بود و برای ما و ما برای ملوان هر کجا او بود ما بودیم و هر جا او میرفت قلب ما هم همراهش بود .

اری ملوان اینگونه بود از خودم بودند هم محلی و هم شهری من بود دوستم بود غریبه نبود حتی حامی اش هم غریبه نبود بومی بود و طلاکار که یادش بخیر باشد آری کمک این تیم پدر من و تو بود آن صیاد و ان کفاش تا مغازه دار محله من و تو بود آری ملوان من پشتبان تو صداقت و درستکاری شهرم و همشهری ام بود . اما اکنون ملوان دیگر آن نشان قدیمی را ندارد دیگر نه از صداقت نشانی است و نه از درستکاری بیمارش کرده اند قدرت و حیثیت اش را گرفته اند جان و روح اش زخم زده اند و پل های وحدت و دوستی دو طرف اب را خراب کرده اند او را پیش من غریبه کرده اند آری این ملوان دوران نوجوانی من نیست غریبه ای است به نام ملوان همشهریم او را دریاب . پیشکسوت اشنای من او برای اینده گان نگه دار .ملوانم جانم تو را چه میشود ….
نویسنده: Sh Anzali

ارسال دیدگاه

کاربر گرامی انزلی کلاب لطفا عدد را در کادر زیر وارد کنید *