داستان مرد تنها…

  • 5 سال پیش
  • يك ديدگاه

`باران از لبه های کلاه شاپویش به پایین میچکد.

آسمان انقدر دل پری از مردمان دارد که ساعت ها بر زمین سنگی مُل(موج شکن) مشت بارنیش را میساید.

باد, بارانیش را بر بال خود به اسمان میبرد و بار دیگر به دیوار میچسباند.

آخرین کام غلیظش را از سیگار میگیرد.مانند همیشه پرتاب به کام دریای خشمگین.به دور دست خیره, نظاره گر آسمان بارانیه بندر مه آلود است. آرام و قدمزنان به سمت باغ گلستان شروع به حرکت میکند,گویی باد او را از آن مهلکه هل میدهد تا زودتر برود.

اما لختیه قدمهایش او را سنگین,بر گذر کناریِ مُل نگه میدارد نگاهش به آسمان سر میساید,پایش میلغزد.همان درد همیشگی,امانش را بریده.لحظه ای به دیوار خیس تکیه میدهد.تصویر سایه اش یکی در میان بر چاله های سنگ فرش خیابان میبیند.کوچه ها باریک و نمناک.تردید قدمهایش را نزدیک خانه اش حس میکند. به سختی در را باز میکند.صدای چوب کف اتاقش,سکوت را به همهمه ای بدل میکند.

پنجره ای پوشیده از بخار، بوی قدیم را خوب میشود حس کرد.ته مانده ای از نور روز به پنجره در حال تابیدنست.بارانیش را بر روی تک میخ دیوارش اویزان میکند.گویی میخی بود اما اکنون جایش سوراخی مانده صورتش از آن روزها شکسته تر شده.سیگار دیگری به کامش ,آتش میزند.کنار پنجره (خانه ننامیم بهتر است) اتاقش مینشیند,غلیظ کام میگیرد.تصویر روزگاری را در شیشه ی پنجره اش میجوید.انتظار کلامی از رویاهایش را میکشد.

 روز ,طاقت دوری شب را ندارد.شب شده است,آسمان همچنان میبارد.سمفونی سر انگشتان باران بر سقف خانه اش برایش موسیقی موزون خالی از سکوتش را مینوازد .رویای خاطره های رنگی روزگار کودکیش,لبخند سردی به صورت در هم شکسته او میزند.

ناگهان گرمای آفتاب را بر روی صورتش در میان امواج آرام دریا حس میکند.

در میان تختش,غوطه ور خاطرات خود شده.

صدای پدرش را که بر روی سنگ های مُل ایستاده میشنود که نظاره گر اوست.

خیره به صورت پدر شده .

صدای مرد دستفروشی از دور دست ارام ارام نزدیک میشود.

سیگار سیگار سیگار…

همچنان پدر را با نگاهش به سمت دستفروش تعقیب میکند.

قطره ای اشک از گونه هایش بر روی بالش میچکد.

سمفونی باران در حال نواختن است.

بارانیش کنار بور آتش دیشب خشک شده.

اسمان میان ابر و آفتاب آویزانست.

مسیر,مسیر همیشگیست.

هنوز کسبه بندر از خواب سیر نشده اند(خواب در کسبه بندر موج میزند).

آرام به سمت بندر، از روی پل غازیان میگذرد.

مرغان ماهی خوار به صف شده به روی نرده پل ,نظاره گر قدمهایش شده اند…

کارش به نیمه رسیده بر روی بندیل های چوب مینشیند.

آسمان بسان روز داوری میغرد و میجوشد و میتازد.

گویی میخواهد شهر را ببلعد.

دود سیگار به دور دستتش بر آسمان خاکستری بندر میرقصد.

باز, خیال سراسر روانش را فرا گرفته,مانند همیشه خیره به جایی مرور میکند مرور میکند و مرور میکند.

دستانش زیر سرش خیره به دریای خروشان شده,سنگینی پلکانش مجال دیدن نیمدهد.امواج افکارش ,ذهنش را در مینوردد.خواب سراغ تنش آمده. زوزه باد نگاه نهفته به دریا را در هم میشکند.درد تنها بودنش هزاران بار دردناکتر از لبه تیز تیغ کنار طاقچه بر روی دستانش است. نگاهی به پنجره میکند همچنان انتظارش را میکشد.خاکستر نبودنش هنوز بر دیوار های اتاقش باقیست.حتی دیگر بر روی چهره داخل قاب کنار تختش, چیزی خودنمایی نمی کند.

دیگر باور رفتنش عادت شده باز هم تختش,باز هم صدای باران بر شیروانی و باز هم چند قطره اشک بی هدف سر درگم کوچه ارزوهاست.تلوتلو خوران به بینهایت میتازد.گاهی به دنبال سایه خودش میگردد.ترس نبودنش مانند خوره به جانش افتاده.مشت میکوبد بر دالان تنهاییش.نعرهای غمگین سکوتش گلویش را پاره کرده. بر روی سنگ های مُل نشسته به انتظار طلوع, سنگ به دریا می اندازد.آسمان ارام گرفته باد از نگاهش غم میدزد.

صدایش را میشنود.حس میکند کنارش نشسته, در آغوشش میکشد ابرهای آسمان به ناگه کنار رفتند , زمین خشک است. مست بوی خاک باران خورده میشود نگاه را به نگاهش میدوزد. دست که به صورت او میکشد سرمای دستش, در گرمای نگاهش ذوب میشود صدای پیر مرد دستفروش را از دور میشنود,سیگار سیگار سیگار سال های سال است که روزها سنگ فرش خیابان نظاره گر اوست.گویی به کوبیدن قدمهایش به جانِ بیجانش عادت کرده، در خیال خامش میپندارد اگه روزی مردی با بارانی سیاهش نیاید ,غم چه کسی را در دل له کنم دست در جیبش, به دنبال ادرس همیشگیش میگردد,هربار که مسیر را میرود ,می پندارد از نو گم شده.

باز هم میگردد تا بیابد هوای صبحگاه بندر است .خواب مردمان هم, در مه فرو رفته.دیدگانش خیره به در روبرویش است با آن صدای خسته ضمضمه می کند شعر همیشگیش را : {سحر گه ,او بود من مست و مستانه دور از چشمان یگانه و بیگانه . رفتیم تا دامون کوه شانه به شانه .روی سبزه پای چشمه نزد دلبر خوش نشستم رو به خاور …} آسمان آتش به جانش می افکند .مشت گره میکند میخواهد خیال خاکستریش را در هم بکوبد .ناگهان درد همیشگی .لحظه ای معلق در زمین آسمان میبیند خود را؟ حس همیشگی از میان رفته آسمان او آبی شده… قدمهایش از آنی که باید باشد کندتر شده.خود او دیگر باورش شده نیازی به همپایی با سایه اش ندارد .نیاز مبرم خیالش ,لحظه بودنش را پرپر کرده.

زمان میگذرد… تیک تاک تیک تاک به پهلو میچرخد.سایه خالی قاب روی دیوار, کِش آمده.هرشب چراغ همسایه ذینت بخش رویاهایش می شود.نگاهش به درِ روبه رویش دوخته است صدایی در گوشش میپیچد.دیگر کنج دیوار های اتاقش جانش,جا نمیشود.میل رفتن در نگاهش موج میزند ,ناگهان سایه اش اورا میکشد. خیابان همچون بینهایت ادامه دارد,گویی آدمی محو شده.صبح های بندر که برایتان اشناست؟همچون قصه هزار و یک شب به هزاران چهره میماند.

ناودان تاب اسمان را دیگر ندارد,خیره به اسمان نظاره گر عابرها شده,سیگار در دست زیر باران.لحظه ای میرسد که  از خود عبور میکند. ماسه های ساحل با او هم قدم شده اند.به پهنای امواج دریا ارامش دارد.صدای جوش و خورش نگاهش را میبینم.تک درخت ساحل ارزوهایش را, گم کرده.زندگیش به این سیاهی ها نبود.ارام بر روی صندلی کنار پنجره جابه جا میشود.دستانش را نگاه میکند. اسمان خیالش او را به باغ شمعدانی آنسوی پرچین خانه اش برده. خشم نگاه سردش,آینه را در هم شکسته.شاید تنهایی روزگار, مجال دیدن چهره خسته اش را نمی دهد. به مردی نگاه میکنم که سر درگم روزگار خشمگین شده ,مردی را میبینم که ناظر تمام نا ملایمات بوده.مردی را زیر باران کنار گذر مُل میبینم. زندگی روی تلخش را به کامش فرو میبرد.چرخدنده های زندگی روی هم میسایند. فریاد میکشد, به دیوار خاطره ها میکوبد.بازگشت را در دل میپروراند.۱۰ سال شکسته تر از دیروز شده.دیروز خاطره ها, خواب از چشمان واقعیتش بریده.صدای بوق کشتی هوشیارش میکند.خود نمیداند زمان چگونه گرد پیری را بر چهره خیابان نشانده. صدای پدر را میشنود.صدایش میکند.دنیا برایش ارام شده.صدای امواج دلنواز است.

لحظه ای خود را کنار امواج خروشان میبیند.باز هم سیگار را, به کام خشم خفته در کینه اش پرتاب میکند.درگیر نگاه عابرین مِه شده.همهمه ای برپاست… سیگار ,دریا و مُل.مثلث طلایی تمام این سال های عمرش از زمانی که به یاد دارد همین ها بودند مُل نقطه آرامش اوست. لمس دستان خسته اش بر سنگ هلی ملُ یاد آور خاطرات نم گرفته دیروز است. به دریای طوفانی نگاه میکند.ضرب آهنگ روزگارش به کندی نواخته میشود. بوی گل اقاقیای باغ گلستان, او را مست روزگار شیرین کودکیش میکند. سیگار سیگار سیگار. صدای پدر نگاهش را از افق میگیرد.آسمان طلایی بندر در حال فروکش است.با همان کنجکاوی کودکانه به دنبال پدر میدود.گویی آسمان گُر گرفته.ابرهای بندر در حال فرار از مهلکه واقعیت شدند.

نشانی از نگاه پدر بر شهر بارانی نمانده.خود را بر مزار پدر میبینید.آسمان بر جان بیقرارش میتازد. نوای نِی جانش را به لب رسانده ,دیگر قرار ماندن ندارد طاقت دیروزش را ندارد.از پنجره اتاقش خیره به آینده مینگرد.کاسه خیال لبریز از زندگی دیگر جای ماندن روی میز ۲نفره اتاقش را ندارد زنی در رویاهش رنگ به آسمان لاجوردی میپاشد زندگی را رنگی میبینید با باغ و بستان. نور طلایی دارد غوغا میکند.روز بارانی رو به گرمی گذاشته. وقایع را در چشمانش جستجو میکند.برگان درختان ولوله کنان گرم صحبت شده اند.خود را با پدر,مادر, دخترانش در کناز همسرش بر ساحل دریا در حال صحبت میجوید.عابرها دیگر از بندر گذر کرده اند.گل ها شکوفه داده اند.دختران, پدر را صدا میکند… روز طاقت دوری شب را ندارد صدای خنده اتاقش را پر کرده دیگر نور از همسایه نمیدزد…

پایان

مهندس مانی گلنازی

عکس: مانی گلنازی

ارسال دیدگاه

کاربر گرامی انزلی کلاب لطفا عدد را در کادر زیر وارد کنید *

Anzali Free Zone

Shahin

۳ آذر ۱۳۹۱

بسیار زیبا بود، گویی از همه عناصر شهر انزلی برای غنی تر شدن این مطلب بهره برده شده بود. مطلب وزن دلنشینی داشت و فکر میکنم به اندازه یک غز لذت بخش بود و به خوبی القاء کننده ی حس نویسنده. جناب گل نازی بسیار زیبا بود. منتظر مطالب بعدی تون هم هستیم.

پاسخ