خاطرات یک مسافر

  • 5 سال پیش
  • ۵ ديدگاه

644237_462116303873868_1669448844_n

تنها هدفی که برای ورود به انزلی داشتم، دیدار از تالاب و مرداب انزلی بود. در راهنمای توریستی این شهر که چند روز پیش از سفرم به این شهر از میراث فرهنگی گرفته بودم، فهرستی از جاذبه های بندر انزلی هم بود: مرداب و تالاب، شنبه بازار و منطقۀ آزاد بندر این شهر. اما پس از ورودم متوجه عشق اصلی مردم این شهر شدم؛ چیزی که در هیچ کدام از جزوه های توریستی راجع به آن چیزی نوشته نشده بود: تیم فوتبال ملوان بندر‌انزلی.
در اکثر مغازه های شهر انزلی عکس تیم ملوان را می‌ توان دید. فرقی نمی‌ کند قصابی باشد یا کتاب فروشی. جوان ها هم بیشتر موضوعات بحث‌ شان راجع به موفقیت ها و شکست های این تیم است.

در یکی از کافه های این شهر که معمولا بساطشان را بیرون از مغازه پهن می‌ کنند با حمید آشنا می‌شوم. جوان بیست ساله ‌ای که بعد از هشت ساعت صیادی حالا به این چایخانه آمده تا هم خستگی در کند و هم با دوستانش راجع به تیم محبوبش، ملوان، صحبت کند.
او می گوید: “ملوان بندرانزلی در سال هزار و سیصد و چهل هشت و با مربیگری بهمن صالح ‌نیا تاًسیس شده و از همان اول تیم موفقی بوده و توانسته به لیگ دستۀ اول صعود کند.”
حمید آن ‌قدر دقیق اطلاعات می ‌دهد که فکر می‌ کنم دارم یکی از تاریخچه های مکتوب این تیم را می خوانم:‌ “همۀ انزلیچی‌ ها، همۀ زیر و بم ملوان را می ‌شناسند و اگه از بقیه هم سوال کنی، بهت همین جواب را خواهند داد.”
حمید پیش از ترک کافه می گوید: “خواستی گزارشتو پخش کنی، یاد آقا سیروس هم باش.”
سیروس، عزیز مردم گیلان بود
حمید راست می‌ گفت. در هر جایی که عکسی از تیم ملوان می‌ دیدم، عکس مرد جوانی هم آنجا پیدا می‌شد که برای مردم گیلان کاملا شناخته شده بود.
صاحب آن عکس ها سیروس قایقران است؛ بازیکنی که انزلیچی‌ ها آن را سوگلی شهرشان می دانند. حتی اکنون که سیزده سال از مرگ او و فرزند شش ساله‌ اش می‌ گذرد.

اما بدترین خاطرۀ انزلیچی ها به روز مرگ او باز می گردد. او در تعطیلات نوروز سال ۱۳۷۷، در حالی که از بندر‌انزلی همراه همسر و فرزند خود به تهران بازمی ‌گشت، تصادف کرد و انزلیچی ‌ها را با یک خاطره تنها گذاشت.
مردم روز خاکسپاری ‌اش را فراموش نمی‌ کنند
ناصر چهل و چهار ساله که بستنی ‌فروش است، می گوید:‌ “وقتی خبر مرگش را شنیدم، باورم نشد، تا یکی از دوستانم که از دوستان قایقران بود، این خبر را تاًیید کرد. نمی ‌دانستم چه کار کنم. انگار چیزی را گم کرده بودم. در تمام شهر هم یک حالت بهت وحشتناکی وجود داشت. همه ساکت بودند و فقط راه می رفتند و اگر دربارۀ مرگ سیروس با هم صحبت می کردند، بدون استثنا بغض همه می‌ ترکید.”
ناصر می گوید، آن روز هزاران نفر در تشییع جنازۀ او شرکت کرده اند و به قول پدرش که تشییع جنازۀ تختی را دیده است، تشییع جنازۀ قایقران کم شورتر از آن نبود.
قایقران ‌ها با افتخار به آب می ‌زنند
از کنار پل انزلی تاکسی می گیرم تا به رشت بروم و از آنجا به تهران برگردم. قایقران هایی را می بینم که مسافران را به تالاب می‌ برند. آنها سخت کار می ‌کنند و مردم دیگر انزلی هم به کار روزانه مشغولند. تیم ملوان در ورزشگاه تختی این شهر بازی دارد. پسران جوان یک دست سفید پوشیده اند و شعارهای گیلکی می ‌دهند و از روی پل می ‌گذرند. با خودم فکر می‌ کنم، این ملوانی‌ ها تا کی قایقران را به یاد خواهند سپرد. عکس قایقران روی تابلویی بزرگ در خروجی شهر به من لبخند می ‌زند …

ارسال دیدگاه

کاربر گرامی انزلی کلاب لطفا عدد را در کادر زیر وارد کنید *

hamid

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

Jaleb bud

پاسخ

همشهری

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

سیروس قایقران، می دانم نظرم را می خوانی و می دانم هنوز عاشق شهر و مردمش هستی.
خدا به همراهت :struggle:

پاسخ

مژگان

mojshekan

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

مسافر کی بود حالا؟

پاسخ

Shahin

Shahin پاسخ در تاريخ خرداد ۲ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۰۹:

نمیدونم متاسفانه

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

سلام

مطلب بسیار زیبایی بود.

پاسخ