فریاد که از عمر جهان هرنفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
آن طفل که چون پیر از این قافله درماند
و آن پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت…

candel-jokhang-84.3

به گزارش انزلی چی، در کمال تاسف و تاثر باخبر شدیم بانو بهناز لامعی، شاعره توانای انزلی چی به علت ایست قلبی و مغزی دارفانی را وداع گفت. از ایزد منان صبری بزرگ را برای خانواده و بازماندگانش خواستاریم، روحش شاد و یادش گرامی باد.

گفتنی است زنده یاد بهناز لامعی کار هنری خود را از انجمن شعر بندرانزلی (شیدا) آغاز نمود و ساکن شهرستان رشت بود.

10351236_339358859566755_2819603350489805328_n

دو شعر از زنده یاد بهناز لامعی

یک:

وقتی چمدان ها قد می کشند

از کلاه کسی که نبود

کوچ را بلد می شوم

تا پرتش کنم

درون بی کارونیٍ عینکی که خواب نمی بیند.

همیشه چراغ های قرمز

خال می شوند درون پیراهن.

ای س- لام من!

چشم می گذارم پشت همین آش نپخته،

و پشت پا می زنم بر شن های ساعتی

که فوت می کنند

صورت هر سال را.

می ایستد قیام آب های نریخته،

روی عقربه های چهل سالگی.

عقل به جلدم می رود؛

ولی، پیراهنی به قد عقیده نیست؛

سایه ای، در مسیر لب و ناف دور می شود

و نیمه پرٍ همه ی فعل ها

در ارتکاب گیلاس یاغی شده.

باقی، همیشه شروع زردها نیست.

در انحصار علامت های استاندارد جارو شده ایم.

دو: 

بر دستان من مچاله شد

تبسم منفرد پاییز

و چک و چک ستاره ای

که از گودی حضورش،

اکلیل میپاشید….

شماره های معکوس

خط حیات

اینجا بی ستاره، فانوس میسوزد

و حس ندیدن

سنگینی لکنتش را در من مشق می کند.

در این اجتماع تاریک گفتی:

در غیاب حرف، با لب سخن مگو…

این سوی بی چراغ

توقفِ کودکانه ای است…

و فردا در سقوط هر شب

بی ستاره فانوس می سازد میسوزد.

ارسال دیدگاه

کاربر گرامی انزلی کلاب لطفا عدد را در کادر زیر وارد کنید *

حسین

۲۱ شهریور ۱۳۹۳

از خاکی قلبت
رو به سوی عمیق ترین سکوت شکسته ی گور
بوی حسرت و کافور
و غلظت نگاه من
بر لبانی که می سوخت
تا کجای پنجره را خواب ندیده ام..؟
کسی انگار مرا
میان دستھایش
پاک می کند
و موھایم را می شمارد…
درون سایه ات
دستی تار می زند مرا
و من خواب می بینم
کوچ ھزار غزال خسته بر عبور تو
و شب
که مست مست مرا نشسته مینوشد
من طلسم شده ام؟؟؟

پاسخ