باران فقر

  • 5 سال پیش
  • ۲ ديدگاه

Barane-faghr

بالاخره تصمیمم را گرفتم، یک چیزهایی شنیده بودم که اگر بتوانم خودم را تا بندر عباس برسانم حتماً یک کاری پیدا خواهد شد. دیگر تاب ماندن در محل را نداشتم، به نانوا و بقال و چند نفر دیگر بدهکار بودم و روی روبرو شدن با آنها را نداشتم و از طرف دیگر دیدن بچه های گرسنه ام بیشتر اذیتم می کرد.

دیر وقت می آمدم خانه تا بچه ها خوابیده باشند و چشم شان به دستهای خالی من نیفتد می رفتم کنار ساحل و آنجا می نشستم و به صدای آرام وگاهی مواج دریا گوش می سپردم و نگاهم را می دوختم به دوردستها و جز تاریکی دریا و تاریکی زندگیم چیزی دیده نمی شد. زنم نگران بود، می گفت این همه راه طولانی را بروی و کاری گیر نیاوری آنوقت چه کار می کنی، باز اینجا باشی همه می شناسنت و شاید بتوانی کاری بدست بیاوری. گفتم نه دیگر امکان ماندن نیست اصلاً نمی توانم بروم بازار به همه بدهکارم نه حتماً بایست بروم می گویند آنجا کار هست.
رفتم سراغ احمد برادر زنم و موضوع را گفتم، گفتم مواظب بچه هایم باشد و کمی هم پول برای هزینه سفر بدهد. پرسید درست فکرهایت را کرده ای، من حرفی ندارم من حواسم به آنها خواهد بود هر تصمیمی هم که می گیری به عاقبتش هم فکر کن.
صبح زود در حالی که باران به شدت می بارید رفتم سر جاده، سوار اولین مینی بوسی که به طرف انزلی می رفت شدم و رفتم میدان اصلی شهر و از گاراژ تی بی تی سوار اتوبوس شدم و حرکت کردم به طرف تهران. باران همچنان می بارید و اشک در چشمانم جمع شده بود. صبح وقتی از خانه زدم بیرون بچه ها هنوز خواب بودند، زنم که اشکهایش مانند بارانی که می بارید از چشمانش سر ریز شده بود فقط نگاهم می کرد، نگاهش طوری بود که انگار آخرین باری است که دارد مرا می بیند، یک آن ته دلم خالی شده بود و بدون آنکه چیزی بگویم با نگاهم خداحافظی کردم و آمدم بیرون، وقتی به در مسجد رسیدم ته قبرستان نگاهم به گنبد آقا سید ابراهیم افتاد سلامی کردم و گفتم خودت پشت و پناهم باش و آبرویم را نزد خانواده ام حفظ کن.
حدود ساعت ۳ بعداظهر به تهران رسیدم، نصفه نانی، همراهم آورده بودم، گرسنه ام شده بود، باید حواسم به پولم باشد. پرسان پرسان گاراژ ماشینهای بندر عباس را پیدا کردم و برای ساعت ۸ شب بلیط گرفتم. بار اول بود که از انزلی آمده بودم بیرون و راه طولانی بندر عباس و وقتی عصر روز بعد به بندر عباس رسیدم و از اتوبوس پیاده شدم هرم گرما به صورتم خورد و از همان اول عرق از سرو رویم روان شد و گرسنگی هم کم کم داشت اذیتم می کرد، چاره ای نبود یک ساندویچ تخم مرغ گرفتم و حریصانه شروع به گاز زدن به آن کردم وقتی اولین لقمه را فرو دادم معده ام درد گرفت و دوباره با لذت وولع شروع به بلعیدن کردم نه خوردن.

بعد رفتم سمت بندر، شلوغ بود و با تاریک شدن هوا و کم شدن گرما خانواده ها برای گردش آمده بودند برای هواخوری. آدمهای مثل من زیاد در گوشه و کنار بندر ولو بودند و از بعضی ها برای کار پرس و جو کردم و فهمیدم باید چه کار کنم. مقوائی پیدا کردم و گوشه خلوتی، دراز کشیدم و افکارم رفت به خانه و پیش بچه ها. الان چه کار می کردند چیزی خورده بودند، در همین افکار بودم که خوابم برد.
صبح زود بلند شدم ورفتم سمت بندر، شلوغ بود و خیلی ها برای کار آمده بودند. به من هم کار دادند با حقوق خوب و در بندر، خیلی خوشحال بودم. در آن گرما و سختی کار از خوشحالی انرژی زیادی پیدا کرده بودم و به این فکر می کردم که وقتی اولین پول را برای بچه ها بفرستم چه حال خوبی پیدا خواهند کرد…

قسمت دوم:

من از باران این شهر نفرت دارم.تا اندازه ای که وقتی می بارد دلم می خواهد زانو بزنم و التماس کنان بگویم بس است ،نبار……
تمام شب را بیدار بودم، نماز را که در ایوان خواندم همانجا روی سجاده نشستم و به باران که به شدت درحال باریدن بود نگاه می کردم.

دیشب چیزی در خانه نبود که بچه ها بخورند حتی یک تکه نان. نمی دانستم چکار کنم، پائیز و زمستان کاری نبود که بتوانم انجام بدهم، در این دو ماه هیچ خبری از سید نداشتم، یک روز گفت می روم دنبال کار و رفت، خسته شده بود از بیکاری و قرض گرفتن از این و آن، دیگر اعتباری هم نداشت و اعتبار رویش بود که خجالت می کشید بیشتر از این به کسی رو بزند.

بیشتر مردم تکه زمینی برای کشت داشتند، هیچ جیزی نداشتیم و بهار و تابستان باید روی زمین مردم کار می کردیم تا اموراتمان بگذرد اما امسال هیچی برایمان نمانده بود. اشکهایم را که ناخودآگاه با این افکار سر ریز شده بود با چادر نمازم پاک کردم و نگاهم به درختهای توی حیاط که بدون برگ بودند مثل به انجیر ازگیل ژاپنی و سیب ترش افتاد که لخت و عور زیر باران به تماشای من نشسته بودند و انگار شرمنده بودند از اینکه میوه ای نداشتند تا اشکهایم را نبینند.

سید الان کجاست در این دو ماه هیچ خبری از خودش نداده، نمی دانم اصلاً زنده است، مرده، کجا هست. وقتی می رفت گفت جنوب کار زیاد است شاید بروم آنجا. بندر عباس،  اسکله، شاید همانجا رفته باشد.
دیشب بچه ها می گفتند بروند خانه پسر خاله ام که همسایه مان هست تا تلویزیون نگاه کنند، خانه بدوش را که به مراد برقی معروف بود، اجازه ندادم بروند. شام چای شیرین با نان خورده بودند و بعد هم مشق هایشان را نوشته و خوابیده بودند. دلم آتش می گیرد وقتی می بینمشان. می بینمشان که غذای سیر و مقوی نخوردن چگونه دارد ضعیفشان می کند. باران هنوز با شدت می بارید.
ساعت شده بود ۷ بچه ها را باید بیدار می کردم چون وقت مدرسه رفتن شان شده بود، بیدارشان کردم، دست و رویشان را شستند به من و بعد به همدیگر نگاه کردند رفتند برای پوشیدن لباس تا آماده رفتن به مدرسه شوند در همین موقع برادرم احمد در حیاط را هل داد و با دو نان و کمی پنیر وارد شد. وضعش خوب بود زمین، ماشین، تیلر و خرمن کوب داشت.

بچه ها حمله ور شدند سمت نان و پنیر و وقتی صبحانه را خوردند رفتند مدرسه،صغرا بیدار شده بود کمی نان و پنیر را برایش کنار گذاشته بودم دادم خورد و دوتا عروسک پارچه ای گذاشتم جلویش و به رقیه گفتم مواظبش باشد و رفتم سمت مسجد به امامزاده، جارو کشیدم و گردگیری کردم و نشستم به دعا کردن و اشک هم که بی اختیار می ریخت که کم کم شد هق هق و صدای گریه ام با صدای شدید باران که روی شیروانی در حال ضرب گرفتن بود قاطی شده بود ،سرم را گذاشتم روی سنگ قبر امامزاده و بدون هراس از اینکه کسی صدای گریه ام را بشنود با تمام وجودم گریه و دعا کردم تا اینکه از ضعف نخوردن چیزی در یک روز گذشته بی حال شدم و در حالت خواب و بیهوشی ولو شدم.

بهوش که آمدم رفتم خانه ظهر شده بود. رقیه گفت دایی احمد آمده بود گفت از بابا نامه آمده. بندر عباس بود و روی اسکله کار می کرد. نامه را که باز کردم پول هم همراهش بود. ناخودآگاه دوباره اشکهایم سرازیر شد………

ادامه دارد …

اثر: رحیم احمدجوی کپورچالی
ایمیل نویسنده : rak40ea@yahoo.com
منبع: karkan.ir

ارسال دیدگاه

کاربر گرامی انزلی کلاب لطفا عدد را در کادر زیر وارد کنید *

Anzali Free Zone

Shahin

۸ اسفند ۱۳۹۱

بسیار زیبا بود … :-(

پاسخ

مژگان

mojshekan

۸ اسفند ۱۳۹۱

منتظر ادامه ش هستیم، ممنون زیبا بود :-)

پاسخ